نظر علي الطالقاني
55
كاشف الأسرار ( فارسى )
نيكان رياست و جان را به جهت تكميل نفس وداع گويند و هر دو را فداى ذات سازند . چون شهداء كربلا و سيّما حرّ ، و مثل آن خاركش كه حضرت عيسى او را به وصال دختر سلطان و سلطنت هر دو رسانيد و از هر دو گذشت . و حال مقدّمه ذكر كنيم . گوئيم كه همه را مسلّم است چنانچه ديدهاى و شنيدهاى كه حبّ الشّيء يعمى و يصمّ 142 اى من رؤية العيوب و در قبال اين بغض الشّيء يعمى و يصمّ اى من رؤية المحاسن : دوست داشتن چيزى چشم و گوش را مىبندد كه عيب او را نمىبيند و نمىشنود و دشمن داشتن چيزى هم چشم و گوش را مىبندد كه هنر و خوبى او را نمىبيند و نمىشنود . زيرا كه حبّ شيء چنانچه سرايت نمايد به لوازم و افعال و ما ينسب اليه ، كما مرّ ، كذا بغض شيء سرايت مىكند به جميع ذلك و لذا دشمن از در خانهء دشمن گذر نكند ، گويد چشمم به خانه او نيفتد . و لذا شهادت شخص در حق خود ، كه او را ادعا گوئيم ، در شريعت غرّا مسموع نيست ، اگر چه سلمان عصر و علامه دهر باشد . و لذا تزكيه نفس قبيح است و لذا شهادت دشمن با آن كه عادل است مردود است زيرا كه آن محبت و اين عداوت ، خلاف واقع را واقع نمايد و تو را معتقد سازد . و چون حب ذات اشد حبّها است كه حب حيات و رياست از وى سرايت كند ، چنانچه اشاره شد ، و هر چه محبت اشد شد البته چشم و گوش را از معايب زودتر و سختتر بندد ، و لذا اگر به مردم گوئى عقلهاى خود را عوض كنيد راضى نشود و هر يك عقل و تدبير خود را بيشتر داند و حال آن كه در پيش ديگران تفاوت ايشان ظاهر است . شخصى به شخصى برخورد كه يك طرف بار حمارش غله و طرف ديگر سنگ بود . گفت همان غله را نصف كن و سنگ را بريز و خود سوار شو ، چنين كرد به راحت افتاد ، گفت تو با اين عقل گلّه و زر و سيم و فلان و فلان و چه دارى ، در جواب هر يك گفت چيزى ندارم ، گفت من كذا و كذا دارم پس عقل من بيشتر است . باز يك طرف را سنگ بار كرد روانه شد . و عجبتر آن كه هر چه داخل در ملك تو مىشود در نظرت بهتر آيد و چون خارج شد پستتر آيد و اگر بگوئى اخلاق و احوال خود را عوض كنيد و قامت را يا شجاعت و قوت را با هم معاوضه كنيد و يا گوئى به اهل علم ، ذهن و حافظه خود را با فلان عوض مىكنى ، راضى نشود با آن كه در پيش ديگران تفاوتش ظاهر است و اگر يك مثقال فهم تحصيل كند در نظرش يك خروار آيد و خروار ديگران در نظرش مثقال